خبر فوری
محتوای این برنامه در حوزه جغرافیایی شما در دسترس نیست

پناهندگان سوری، خسته از شمارش معکوس روزهایی که تمامی ندارد

پناهندگان سوری، خسته از شمارش معکوس روزهایی که تمامی ندارد
اندازه متن Aa Aa

در جنوب ترکیه، هشت کیلومتری مرز این کشور با سوریه که اینروزها پر از تلاطم سیاسی است، آفتاب خیلی زود طلوع می کند.

ساعت ۷ صبح با یک مینی بوس میان شهری، شهر هاتای، مرکز جنوبی ترین استان ترکیه و همرز با سوریه را ترک می کنم. پرسان پرسان به این ترمینال رسیده ام. یاووس، یکی از راننده هایی که همین مسیر را روزانه به رفت و آمد می گذراند تا می فهمد که می خواهم به سراغ پناهنده های سوریه ای بروم، در حالیکه سعی می کند کماکان لبخندش را حفظ کند می گوید:« هرکاری از دستمان برمی آمد برایشان کردیم. برادران و خواهران ما هستند و از آنچه در کشورشان می گذرد ما هم ناراحتیم اما این پناهنده ها به ما تهمت زدند. شایعه کرده اند که ما به دختران و زنانشان تجاوز کرده ایم، به آنها غذای کافی نمی دهیم و زندگی شان به سختی می گذرد. هر روز چندین کامیون پر از مواد غذایی به اردوگاه یایلاداغی می رود، اما سوری ها این وسایل را به بازار می برند و می فروشند.»

کاک محمد، یک جوان کرد اهل سوریه که خانواده اش در اردوگاه پناهندگان یایلاداغی زندگی می کنند این شایعات را ساخته و پرداخته ماموران استخبارات سوریه می داند که فرستاده بشار اسد هستند و ماموریت دارند تا با متشنج کردن جو، کشور دوست و برادر ترکیه را علیه رفتار پناهندگان سوری بشورانند و آنها را به سوریه بازگردانند.

یایلاداغی، سرپناهی ساخته شده بر باد

اردوگاه پناهندگان سوری در شهر مرزی یایلاداغی بزرگترین اردوگاه پناهندگان در میان پنج اردوگاه دیگر است و بیش از سه هزار نفر را در خود جای داده است.

بیش از نیمی از این تعداد کودک هستند. هر خانواده تقریبا بین سه تا ۶ فرزند دارد که بیشتر آنها در ردیف سنی بین سه تا چهارده سال قرار دارند.

ساکنان این اردوگاه بیشتر از شهرهای جسر الشغور و لاذقیه هستند که از چهار ماه پیش به اینسو و پس از حمله ارتش سوریه به این شهرها راه ترکیه را در پیش گرفته و در این اردوگاهها جا داده شده اند. کمتر می توان خانواده ای را پیدا کرد که کسی از نزدیکان خود را در نتیجه تیراندازی سربازان ارتش سوریه چه در شهرها و روستاهای خود پیش از فرار و چه در مسیر گریز به سمت مرز ترکیه از دست نداده باشند.

زن جوانی که به زودی قرار است کودک خود را به دنیا بیاورد با چشمانی پر از اشک می گوید:« موقع خروج ما از شهر جسر الشغور، پدرم می گفت چون او پیر است با او کاری نخواهند داشت و اصرار داشت که جوان های فامیل زودتر شهر را ترک کنند. بعد از آمدن ما به اینجا، پدرم به اصرار پسرعمویم جسر الشغور را ترک کرد که به ما ملحق شود اما در نزدیکی مرز سربازان سوری به سوی پناهندگان شلیک کردند. پدرم و برادر زاده اش هر دو کشته شدند. برای بشار اسد فرقی نمی کند که در تظاهرات شرکت کرده باشی یا نه، سربازانش به سوی همه شلیک می کنند. من در تظاهرات ضد دولتی شرکت نکرده بودم اما مجبور شدم همه زندگی ام را ترک کنم و به اینجا بیایم. اینجا هیچ چیز ندارم، خودتان می بینید در چه وضعی زندگی می کنیم.»

اردوگاه یایلاداغی به دو شکل پناهندگان سوری را اسکان داده است. در محوطه باغ این اردوگاه که پیش از این ظاهرا یک پایگاه نظامی بوده، هلال احمر ترکیه اقدام به برپایی چادرهایی با آرم این سازمان کرده است که به فاصله حداکثر دو متر از یکدیگر بنا شده اند. در فضای میان هر دو چادر، خانواده ها فضایی تقریبا شبیه حیاط برای خود درست کرده اند. طناب های لباس های شسته شده و تشکچه هایی به روی زمین، و بعد از ظهرهای طولانی با آفتابی پر حرارت که مردان و زنان سوری را به سایه چادرهایشان برای خواب کوتاه بعد از ظهر می کشاند.

در بخش سوله های این پایگاه نیز چادرهایی برای زندگی این خانواده ها برپا شده اما شکل این چادرها متفاوت است. چهارچوب های آهنی جوش داده شده اسکلت مکعب مانندی را تشکیل داده که هر خانواده بنا به سلیقه اش با گونی های آبی رنگی که در اختیار آنها قرار داده شده فضای داخلی خانه موقتشان را از نگاه بیرون محفوظ نگه داشته اند. به هر خانواده همچنین به تعداد آنها تشک های ابری داده شده که هم کار تشک خواب را می کند و هم به عنوان زیرانداز برای نشستن استفاده می شود.

فائره، مادر سه فرزند است و انگلیسی حرف می زند. می گوید:«کاری نداریم بکنیم. اینجا وقتمان دارد به هدر می رود. برای بچه ها مدرسه نیست، برای بزرگترها هم کاری نیست، جوانان هیچ کاری نمی کنند بجز اینکه همان چند لیره ماهانه اشان را برای خرید سیگار خرج کنند و بنشینند گوشه ای و دقایق شان را دود کنند و بفرستند به هوا.»

گوشه ای از اردوگاه، مسئولان به دلیل کافی نبودن سرویس های بهداشتی موجود، توالت و حمام صحرایی برپا کرده اند. هیچ پلیسی در محوطه اردوگاه دیده نمی شود. فقط کارکنان هلال احمر ترکیه با لباس های نارنجی رنگشان در تردند و در گوشه کنار در حال صحبت کردن با بچه ها و بزرگترها هستند. یک چادر که از باقی چادرها بزرگتر است نقش درمانگاه اردوگاه را دارد اما این درمانگاه تنها برای مداوای جراحات سطحی و بیماری های کوچک است. بیشتر بیماران به درمانگاه شهر یایلاداغی فرستاده می شوند. آنجا هم صف طولانی است و ساعت های مدیدی باید در انتظار معاینه شدن توسط دکتری نشست که زبان عربی نمی داند و با یک اعلامیه ای که به زبان عربی به روی در مطب اش چسبانده از «برادران و خواهران سوری که به مطب می آیند» می خواهد که بدون مترجم به درون مطب پا نگذارند چون مریض ها زیادند و او هم زیاد وقت ندارد. بیشتر بچه ها با بیماری های پوستی و عفونت چشم روبرو هستند و حتی پمادهای داده شده هم کمکی نمی کند. خاک اینجا با کوچکترین بادی که می وزد به هوا بلند می شود و آلودگی را با خود به همه جا می برد.

بادر، پسرک ۸ ساله ای که همراه با دو خواهر خود به این کلینیک آمده به تصمیم خواهران خود مطب دکتر را ترک می کند و مجبور است باز هم دندان درد را تحمل کند. آترا، خواهر ۲۲ ساله او می گوید:« نمی توانیم صبر کنیم، باید برویم به بازارچه و خرید کنیم، کمی زیتون داریم که باید آنها را بفروشیم تا بتوانیم سبزیجات و چیزهای لازم دیگر بخریم.»

هر پناهنده سوری، به نسبت تعداد خانواده و سن آنها بین ۲ تا ۷ دلار دریافت می کند. این رقم بین خانواده ها متفاوت است و تقریبا به طور ماهانه از ۵۰ دلار فراتر نمی رود. دو وعده غذای گرم که از برنج و خورشت تشکیل شده به همراه سایر مخلفات از جمله زیتون و نان و میوه به خانواده ها به طور روزانه تعلق می گیرد. آترا همین زیتون های سیاه را به بسته بندی های کوچک تقسیم کرده و قصد دارد در بازارچه مرزی یایلاداغی بفروشد اما بعد از یکساعت پرسه زدن در بازارچه هیچ کس این زیتونها را از او نمی خرد و آترا مجبور است با همان زیتون ها به خیمه شان بازگردد.

دیدن مردانی که با چوب زیر بغل راه می روند امری عادی است. اکثر آنها گلوله ای در پا داشته اند که به محض ورود به خاک ترکیه در بیمارستان ها بستری شده و اکنون دوره نقاهت خود را می گذرانند. حسام، ممئن و احمد هر سه گلوله ای به پایشان اصابت کرده و هر سه به تازگی بعد از عمل جراحی شروع به راه رفتن کرده اند.

نشسته ام در حیاط خلوت چادر خدیجه که به کمک چند زن همسایه دلمه بادمجان درست می کنند، مردهایشان هم دور و بر ما ایستاده اند. حتی زیر پوشش زن سوری هم نمی توانم دوربین عکاسی را بیرون بیاورم و عکسی از آنها که سه نفری در مقابلم صف کشیده اند بگیرم. بهشان می گویم اگر پلیس مرا بگیرد کارم تمام است نمی توانم عکس تان را بگیرم، می خندند و به عربی می گویند:«لاخوف».

النهار، زنی که با لباس سوری اش مرا به چادرشان برده بود به همراه نور و فاطمه، دختر و پسرش برای خروج همراهی ام می کند. تکه ای کاغذ که به روی آن ساعت خروج و نام خانوادگی اش نوشته شده جواز عبور ماست. دور از اردوگاه لباس النهار را به او تحویل می دهم. گریان است، اخبار روز مثل هر روز دیگر مرگ هموطنانش را منتشر می کند، باز هم در تظاهرات بعد از نماز جمعه آنروز ۷ نفر در شهر حمص کشته شده اند و چند نفر در شهر حما و جسر الشغور، و النهار که نماز عصرش را با گریه خوانده است دعا می کند روزی در خانه اش در جسر الشغور میهمانشان باشم.

بیش از ۶ ماه از آغاز مخالفت ها علیه بشار اسد گذشته و شمار قربانیان این تظاهرات تاکنون و بنا به گفته سازمان های مدافع حقوق بشر سوری و بین المللی از مرز ۲۰۰۰ نفر گذشته است. این سوال هر پناهنده سوری است: «جامعه جهانی برای توقف این قتل عام منتظر چه چیزی است؟ هنوز به اندازه کافی برای داشتن حکومتی دمکرات و آزاد قربانی نداده ایم؟»

گزارش از ویدا سامعی